تبليغاتX
ته کلاسی
فراخوان دوستان غریب

در امتداد  خط سرخ ثارالله بود،

خونی که صاحبش الله بود،

اشکی که در ماتم عدالت ریخت،

پدری که چشم انتظار فرزند بود،

مادری که در جستجوی برادر بود،

دلی که در عشق معشوق رفت،

خواهری که در پی فرزند بود،

کاروانی که پیام آور عشاق بود،

سالاری که به دیدار دوست شتافت،

                                                        ********************************

غروبی که عالمی را روشن کرد،

تشنه ای که عالمی را سیراب کرد،

سکوتی که جهانی را بیدار کرد،

الگوئی که انسانیت را فریاد کرد،

                                                        ********************************

تاریخی که در تاریخ بشریت لولو درخشان شد،

جغرافیائی که در جغرافیا صحنه بی تمثیل شد،

کربلا ، ارض کل عالم شد،                                                                

عاشورا ، یوم کل ایام شد.                                                                                     آرش 29/10/1386

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط آرش  | 

 

     هوشنگ جان: سلام  ( این کلام آغازین تمامی نامه های من به برادرم بوده و همچنان این کلام را خواهم گفت)

هوشنگ انسانی که انسان بودن را از هر چیزی برتر می دانست و می پنداشت و بر این باور عمیق خود ایمان کامل داشت ، و تمام عمر زندگیش ،برای تحقق بخشیدن به این آرمان جاودانه سعی و تلاش کرد.

 اینک با رفتنش از نزد ما نیز در تحقق بخشیدن به این آرمان مقدسش چه زیبا بازی کرد . خصوصاً برای من ، که با دریائی از انسانیت و محبت آشنا کرد . این آشنائی مقدس را مدیون روح بزرگ انسانیت برادرم هستم؛ و اینک:

      من از ایران ، کشور عشق و عاطفه و زیبائی فطرت انسانی برای شما مینگارم تا بگویم آنچه را که سالهای و سال در شرق بر آن پرداخته و عشق ورزیده اند. ، اینک در غرب به عینه دیدم و آن همه عشق و شور و محبت و دوستی و عاطفه و انسانیت را . انسانی که در سرزمین خودش امکان بودن و زندگی کردنش در میان خندقهای حرف شده اجتماعی مشکل شده بود ، در دیاری دیگر در میان جمعی که ظاهراً بیگانه بودند پیدا کرد ، آنچه را سالهای سال در سرزمین خود نتوانست بیابد ؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 4:53  توسط آرش  | 

داستان سرای قصه گوی، اینک ما را آشنا کن با آنچه در میان اوراق سنگی زیبای خود نهان کرده ای؛ این قله های سنگی این دشتهای زیبا این جنگلهای سرسبز، شاهد همیشه تاریخ، هزاران سخن دارند.

    ای قصه گوی داستان سرا، ورق بزن این صفحات زیبای طبیعت را، از لابلای این اوراق زیبا بگو سرگذشت پدران و مادران ما را؛ بگو که چگونه در میان طوفانهای سهمگین اقیانوس زندگی همچون درختان سر برافراشته و استوار، همچون قله های سترگ و سربه فلک کشیده، در همیشه تاریخ، در تمامی اعصار جاودانه و مستحکم ایستادن، تا ایستادگی را به همه فرزندان خود در طول تمامی نسلها به یادگار گذارند. آنانی که فریادشان با خروش رودهای پر طلاطم، از میان موجهای مغرور دریاها در هر لحظه زندگی این سرزمین به گوش میرسد.

    آنانی که با ستارگان درخشان شبهای کویر این سرزمین زیبا هم نشین شده اند و همچنان درخشان و پرفروغ بر پهنه آسمان تیره فخر میفروشند و جاودانه بودن را به ما یاد آور میشوند.

   همواره به یاد ما آر آنانی که تاریخ این سرزمین را خط به خط نوشته اند، پدران و مادران رنج کشیده ما بوده اند. که با هر گام خود با هر قطره خون خود و با هر ضربه شمشیر خود خطی از این تاریخ را نگاشته اند. صدای چکا چک شمشیرهایشان در پهنه بی کران سرزمینی به وسعت تمامی تاریخ زندگیشان به یادگار مانده است. اینک به گذشته خود مینگریم از آن روی که آنان پدران و مادران ما بوده اند و فریا و زجر ومشقتهایشان را لمس میکنیم و افتخار ما این است که فرزندان این سرزمین و این خانواده هستیم که در طی هزاران سال نام نیک خود را مستمراً زنده و پویا و استوار در زیر لوای یک پرچم و یک نشان بنام ایران نگه داشته اند و این راه همواره ادامه خواهد داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:34  توسط آرش  | 

  21 رمضان هم گذشت ، شبی که علی برای همیشه چشم از جهان بست، شبی که به گفته خودش به رستگاری رسید، براستی چرا مرگ برای علی رستگاری بود؛ شاید درک این امر برای ما خیلی سخت باشد امّا زمانی که بیشتر به این جمله علی دقیق شویم زوایای پنهان زندگی علی برای ما هم شاید قابل فهم شود. علی آن مردی که از زمان و مکان خودش بزرگتر است، مردی که درد همه مردم را به جان میخرد و خم به ابرو نمیآورد، مردی که ظلم مضاعف تاریخ را تحمل میکند و سکوتش را نمیشکند، مردی که با همه نا برابریها و نا عدالتیهای قوم خود صبوری میکند، مردی که برای زنده ماندن زنده نیست، مردی که برای زندگی پشیزی ارزش قائل نیست، مردی که برای نا مردانگی زمان خود در تنهائی فریاد میزند، مردی که تمام چاه های زمان گنجایش دردها و اشکهای او را ندارند، مردی که در برابر زلزله های 10 ریشتری تاریخ که هر کوهی را ویرانه میکند مقاوم ایستاده، این مرد با این همه امتیازها از چه چیز گریزان است که مرگ را رستگاری و آزادی میداند....؟؟!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:37  توسط آرش  | 

    رمضان آغاز شناخت دوباره خود، ماه روبرو شدن با خود بدون هیچ واسطه ای، در درون به واقیت ها اعتراف کردن و دیدن آنچه را که دیگران از دیدن آن محروم هستند. با دل خود تنها نشستن و رو در رو بدور از هر گونه تعارف و رودروایستی به حرفهای درون خود گوش فرا دادن. در واقع به نوعی به خود راست گفتن و درست جواب گرفتن، که هیچ کس به خود از خود نزدیکتر نیست و در برابر هرکس دغل بازی و دوروئی کنی با خود خودت نمیتوانی این کار را انجام دهی. پس بنشین و با خود حرف بزن و از کردار و رفتار و افکار خود انتقاد کن و از بر خورد با خود نهراس که این مقدمه حرکت به سوی راستی و پاکی میباشد اگر با خود راست برخورد کنی.

  امیدوارم این ماه به ما کمک کند که بتوانیم درست اندیشیدن و درست عمل کردن را بیاموزیم.

انشاالله

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 3:17  توسط آرش  | 

.... بازهم نبوغ من گل كرد و از درون من حروف به هم متصل ميشوند و بدون آنكه كسي اجبار به اين كار را بر ايشان بوجود آورد خود رقصكنان و پاي كوبان ميخواهند كه بيرون بيايند. پنداري سالهاست كه در حبس هستند و از بودن در لايه هاي خاكستري خسته شده اند و اينك راه فراري براي آنها گوشده شده و بانگ صوراسرافيل نواختن آغاز نموده و همه زمينيان و عالميان را فراميخواند كه امروز روز قيامت است همگي بيائيد و صف در صف در كنار هم ، دست در دست هم دهيد تا لشكري از حروف ، دسته هاي منظم و مرتب جملات را تشكيل دهند و جملات پشت به پشت هم صف به صف خيل عظيم يگانها و گروهانهاي كلمات را بسازند كه آري روز قيامت است ، فريادها ديگر در سينه حبس نميشود ، انديشه ها در حصارهاي كوچك آدميان به اسارت گرفته نميگردد. كردارها و گفتارها همه عيان شده ، آدمهاي مضحك و متملق و چاپلوس و پاچه ورماليده و هزار رو كه آدم وقتي نگاهشان ميكند ياد اوليا و اوصيا ميافتد ، ولي زماني كه به عمال و كردارشان وارد ميشوي بر پدر و مادر هر چه قارون و نرون و چنگيز و هيتلر و ...... خدا بيامرزي ميفرستي.

راستي اين موجودي كه امروز به هر چه دست ميزند فقط براي بيشتر چپاول و بيشتر تكاثر است همان كودك كوچك ديروزي است كه هر بار ميخواست روي دو پا بايستد همه برايش ميخنديدند.

   چه شد....؟؟!! كيِ شد....؟؟!! كجا شد....؟؟!! اين همان است.....؟؟!! همان كودك.....؟؟!!  در اين زمانها است كه آدمي در خيال بي حصار خود ميپندارد كه خدا نيز از اين چنين موجودات دوري ميجويد و حتي.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط آرش  | 

گاهي اوقات صحبت كردن سخت ميشود حتي براي خودت نمي داني چه بگوئي ، از كجا شروع كني دلت ميخواهد لحظه ها و ثانيه ها با سرعت نور حركت كند. آنچنان سريع بگذرند كه اصلاً تو احساس نكني و زماني كه به خودت مي آئي پنداري از يك خواب عميق بيدار شده اي و همه چيز رنگ ديگري ، بوي ديگري داشته باشد اينك براي خودم ميخواهم حرف بزنم امّا چه....              زماني كه قلم در دست ميگيرم تا آنجا كه امكان داشته باشد در لابلاي لايه هاي خاكستري مغزم دنبال مطلبي مي گردم كه فكر ميكنم بتواند سؤالي يا چيز تازه اي براي ديگران داشته باشد يا حد اقل خودم را اينگونه توجيه ميكنم كه اين حرفها را براي ديگران ميزنم چون فكر ميكنم برايشان جالب است يا حتي به پندار خود اينگونه گذر ميكند كه بايد حرفهائي را كه براي مردم و ديگران ميزنم از جنس ديگري باشد و بو و حسي ديگر بدهد. امّا اين جملات را كه اكنون دارم بر روي كاغذ تحميل ميكنم و خود كار و كاغذ بدون هيچ گونه تمايلي تنها به خاطر اجبار من به پيش ميروند براي خودم است. خود خودم آن خودي كه هيچ كس را به آن راهي نيست آن خودي كه هميشه در همه لحظات و ثانيه ها در اندروني من نشسته است؛ و با نگاه خيره و چشماني باز بازش به من ذل زده و هر از چندي به كارها ي مي خندد ، و چون كودكي كه تازه راه رفتن را آموخته و ديگران از راه رفتن او شاد و مسرور ميگردند و گاهي اوقات هم حركات ناموزون او باعث خنده آنها ميگردد. پنداري كه از سر لودگي و مسخرگي دارد آنان را به خنده وا ميدارد و آنها از اين خنده آن چنان سرمست و گريبان چاك داده هستند كه انگاري در اين عالم هستي هيچ غمي وجود ندارد و اين تلاش وكوشش كودك خردسال براي سر پا ايستادن و گام برداشتن با تمام سختي و دشواري كه براي خود كودك دارد براي ديگران آنچنان نوش و خوش است كه گاهي اوقات فراموش مي كنند خود آنها نيز اين گونه آغاز كردند آري بارها بارها زمين خوردن و بارها وبارها از تلاش خسته شدند و دوباره بر روي دو پا ي خود ايستادن،  چون زماني كه بر روي سينه همچون خزندگان خود را بروي زمين به زحمت اين سو آن سو ميكشاند در يافتند آنها خزنده نيشتند و تفاوتي است بين آنها با ديگر خزندگان و سعي كردند كه اين تفاوت را نشان دهند، تا اينكه بروي دستها و پاها حركت كردن را فرا گرفتند ولي باز هم جواب گو نبود چون اين امر بر آنها ثابت شده بود كه آنان نميتوانند چهار پا باشند و آنها چيزي ديگر هستند امّا نمي دانند كه چه هستند ولي بايد بين آنها و چها پايان تفاوتي باشد پس بايد اين تفاوت را نشان داد به همين خاطربروي دو پا ايستادن را آغاز كردند و در اين حالت چه احساس خوبي داشتند كه ثابت كردند با ديگران تفاوتي دارند. ولي امروز مي بيني كه چگونه اين ايستادن و گام برداشتند چه مسخره و خنده آور بنظر ميرسد، آنان كه به او ميخندند...... چرا..........!!!!؟؟؟                                                          

شايد به خاطر اين است كه آنها مي بينند كه  اين كودك چه سخت و دشوار در سعي و تلاش است كه اين تفاوت را بين خود و ديگر موجودات به نمايش گذارد امّا در پي هيچ نيست ؟ چرا كه آناني كه بر روي دو پا راه ميروند و سالهاي سال است كه اين كار را انجام ميدهند هيچ فرق ديگري با خزندگان و چهار پايان نتوانستند بيابند مگر نوع راه رفتن؛ امّا قرار بود زماني كه بر روي دو پا ايستاد و دستان او آزاد شد و از منظر بالا به زير پاي خود نگريست اتفاق ديگري بيفتد امّا............؟؟؟؟؟؟!!!!!                       

چه شد ......؟؟؟!!!!    چه شد.......؟؟؟!!!!     و كلام آخر اين سؤال و جواب آن از شما                          

     

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:24  توسط آرش  | 

بسم ربي شرحي صدري

 

حقوق حقه....!

     جامعه ما از يك درد مضمن و ديرينه تاريخي و باستاني هميشه در رنج  بوده و آنچنان اين درد بيرحمانه آن را به خود مشغول كرده است، كه هميشه از اين درد ناليده و آنقدر اين درد اليم و عظيم بوده كه فريادها و ناله هاي اين ملت هيچ گاه به او اجازه شناخت دقيق عامل اصلي درد را نداده است.

       جامعه اي كه هميشه به معلولها پرداخته و علتها را فراموش كرده و براي تسكين خود مرحمي موقتي را استفاده كردهو ريشه فساد و بيماري را علاج نكرده و اجازه داده كه اين ريشه همچون غده سرطاني تمام بافت پيكره اش را تصاحب كند. و او از فرياد وفغان هميشه اشك ريزان و نالان شيون كند  و در اين شيون بر سرزدن به ظاهر درد خود را تسكين دهد، و هر از گاهي دوباره اين سرطان خانه زاد در درون آن ريشه كند.براستي ما و جامعه ما و تمامي انسان هائي كه در اين جامعه زندگي ميكنند تا چه حد از تعاريف اوليه و حقوق ابتدائي خود مطلع هستند، واقعاٌ آنها نه ببخشيد خود ما تا چه اندازه در رابطه با حق و حقوق يك انسان فقط به عنوان يك انسان آگاهي داريم آيا براستي در جامعه ما چيزي بنام شهر و اجتماع وجود واقعي دارد. اگر شهر نشيني و اجتماع به همين خلاصه ميگردد كه ما مكانهائي داريم كه در آنها توده عظيمي بنام شهر نشينان زندگي ميكنند ، و از لحاظ جغرافيائي وسعتي به ميزان X  متر مربع دارند؛ به نظر من كاملاٌ در اشتباه هستيم. من فكر ميكنم يك خطاي بزرگي در ميان اين مردم رخ داده است و اين صرفاٌ عقيده من است، حال چه درست بخوانيدش و يا نادرست؛ امّا اجازه بدهيد كمي به عقب برگرديم ، حتماً آگاهي شما در باره اين مطلب بيشتر از من است؛ ولي آن چيزي كه در سالهاي 40 الي 42 در تاريخ اجتماعي و اقتصادي ما رخ داد يك حركت عظيم اقتصادي و پيشرفت صنعتي نبود؛ در واقع تمدن صنعتي غرب وارد اين جامعه شد امّا سؤال اين جاست كه آيا بدرستي همان بود كه اتفاق افتاد و همان بود كه شعارش را دادن...؟؟آيا با اصلاحات ارضي جامعه ما صنعتي شد..؟؟آيا جامعه ما مدرن شد، و واقعاٌ طبقه اي بنام طبقه كارگر ايجاد شد...؟؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:53  توسط آرش  | 

     دوباره پرواز...

 

    شما نيز شنيده ايد كه پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني ايست.

پس ميتوان اينگونه گفت كه هميشه امكان پرواز وجود دارد، هميشه بايد كه براي بال گشودن و دردل آسمان به اوج پرواز كردن را آزمود. اين نسل براي پرواز دلايل بسياري ميتواند داشته باشد و از طرفي اميدوارم امكانات و ابزار مورد نياز پرواز را نيز بدرستي محيا كند. چرا كه هميشه نسلهاي گذشته ما هم چون شاهين تيز پرواز سينه آسمان را شكافتند و در اوج كهكشان بر قله هاي دست نيافتني هم چون ستارگان درخشان شب كوير به نظاره نشستند. ولي اينبار اين نسل بايد بياموزد كه همچون ستاره بودن در دل شب سياه كوير كافي نيست. بايد كه اين پرنده به بالاهائي ديگر نيز مسلح گردد و آگاهي و شناخت و عشق به آزادي را با هم در هم آميزد. فقط به آسمان ننگرد و خود به تنهائي به فلاح رسيدن را به فراموشي بسپارد. بداند كه براي رستگاري جامعه بايد كوشيد. كه تك ستاره بودن چون ستاره قطبي براي كاروانيان كوير كافي نيست. با كاروانيان در حركت بودن و از ميان آنها راه را يافتن مهم است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:43  توسط آرش  | 

      عينك دودي

   ـ يكي فرياد ميزد:                                          

                  آسمان سياه

                   زمين سياه

                   صورت دوست من سياه

                   رنگ پيراهن من سياه

   چرا؟

      آنچه ميبينم تيرگي، سياهي، تباهي

      آنچه ميشنوم كلام يأس و ناميدي

   گفتمش:

        عينكت را بردار

        آنچه بايد نمي بيني

   فرياد زد:

          هرگز، هرگز

          مرا چنين گفتن

          اگر بردارم، كور ميشوم

                      منحرف ميشوم

                      برزمين ميخورم

                      نميدانم، نميدانم

   گفتمش:

        اين خيال است

        اين تباهي است

        خورشيد را بنگر

        دشت را نظاره كن

        درياها را تماشا كن

        حقايق را ببين

        آنچه تو را كور كرده

                            جهل است، نا آگاهي است

        چه كس عينك بر چشمانت زد؟!!

   گفت:

        نمي دانم چه روزي بود

                              يكي آمد، عينك بر چشم نهاد

   چنين گفت:

        اگر برداري كور مي شوي

                             منحرف مي شوي

                                       بر زمين مي خوري

   گفتمش:

        دورغي بيش نيست

                  جوري ديگر بايد ديد

                                 حرف تازه اي بايد زد

  زنـــــده بـــاش ، زنـــــدگي كــــن

                               

                                                                                                                 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:31  توسط آرش  |